X
تبلیغات
شیرین ترازفرهاد مجنون ترازلیلی

شیرین ترازفرهاد مجنون ترازلیلی

حکایت میکندفرهادازشیرینی شیرین/ولی شیرین من شیرین ترازشیرین فرهاداست

دوستان ببخشید.من دیگه نمیتونم بهتون سربزنم.طاهام که دیگه هیچوقت نمیاد.شایدیه موقعایی اپ کردم ممنون میشم اگه یه وقتایی بهم سربزنیدولی خواهشاانتظاراینکه تووبتون کامنت بزارمونداشته باشید....

بازم ببخشیدددددددددددد.شرررررررررمنده.

همتونودوس دارمممممممممممممم.

فعلابای.

(سوگل)

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 11:0 توسط ما2تا |

اینجادرقلب من حدومرزی برای حضورتونیست.

به من بگوکه چگونه بی توزیستن راتمرین کنم؟؟؟

مگرماهی بیرون ازاب میتواندنفس بکشد؟؟؟

مگرمیشودهوارااززندگیم برداری

ومن زنده بمانم؟؟؟

بگومعنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن ازچه چیزی راتمرین کنم؟؟؟

بریدن ازخودم را؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 11:2 توسط ما2تا |

امروزکانون کلاس فیزیک داشتم.۲ساعت اخروپیچیدم رفتم متروعلموصنعت پیش به سوی شوشوی خودم.باهم رفتیم سرکوچشون اون رف توطبقه پایین خونشون سرمادرشوهرجونوگرم کنه منم بادلهره بدوبدورفتم طبقه سوم تواتاقش.خلاصه یه یه ساعتی دلوقلوه ردوبدل کردیم بعدشم دوباره اسه اسه ازخونه اومدیم بیرون.روموتورم خلوچل بازی درمیووردیم.من که ابروشوبردم ازبس دادزدم.خلاصه ساعت۱۵/۹نزدیکای خونمون سوارتاکسی شدموچون شب بودومنم یه دخترخشگلوتهنابودم خودش دنبال تاکسیه میومد.درکل خیلی حال داد.اولین باری بودکه اتاق شوشومومیدیدم

(سوگل)

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 22:56 توسط ما2تا |

یه سلام غمگییییییییین...........

امروزرفتم خونه سوگلی.سریه مشکلی باهم دعواکردیم.بعدشم باماچوبوسومعذرت حل شد........

خانومیم سریه مشکلی خیلی ناراحت بودواسه همینم توبغلم گریه میکرد.یعنی  مشکل منم هس...........تروخداهرکی میادوبمونومیخونه واسمون دعاکنه.

خلاصه ازخونشون اومدم بیرون سوگل یه اس دادبعدشم رف حموم.بدجوری ریختم به هم.برگشتم دم خونشون دستم گذاشتم روزنگ ولی مگه جواب میداد.معلوم نبودتوحموم چیکارمیکرد.انقدوایسادم تامامانش اومد.گفتم سوگل یه بلایی سرش اومده جواب نمیده.اخرشم بعدازکلی نگرانی مامانش گف حالش خوبه  برودس ازسرش بردار..........منم گفتم چشم ولی کوووووووووو گوش شنوا...........ایهاناس بفهمیدمن به هیچ قیمتی خانومیموازدس نمیدم.

بازم میگم دعایادتون نره

(طاها)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 0:6 توسط ما2تا |

ازمیان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه میکنم

جویبارگیسوان من    روی سینه اش روان شده

بوی بومی تنش   وزتنم وزان شده

دوست دارمش.......مثل دانه ای که نوررا        مثل مزرعی که بادرا

مثل زورقی که موج را     یاپرنده ای که اوج را      دوست دارمش........

ازمیان پلک های نیمه باز    خسته دل نگاه میکنم

کاش باهمین سکوت وباهمین صفا       درمیان بازوان من                 خاک میشدی..

باهمین سکوت وباهمین صفا     درمیان بازوان من      زیرسایبان گیسوان من

لحظه ای که میمکدتورا           سرزمین تشنه ی تن جوان من       چون لطیف بارشی

یامه نوازشی    کاش خاک میشدی.....کاش خاک میشدی..........

تادگرتنی

درهجوم روزهای دور    ازتن تورنگ وبونمیگرفت      باتن توخونمیگرفت

تادگرزنی

درنشیب سینه ات نمی غنود        سوی خانه ات نمیدوید       نغمه ی دل تورانمیشنود

ازمیان پلک های نیمه باز   خسته دل نگاه میکنم

مثل موجها توازکنارمن            دورمیشوی...............بازدورمیشوی...............

روی خط سربی افق                      یک شیارنورمیشوی

باچه میتوان                      عشق رابه بندجاودان کشید؟؟؟؟؟؟

باکدام بوسه؟باکدام لب؟               درکدام لحظه؟درکدام شب؟

مثل من که نیست میشوم...................

مثل روزها.....مثل فصلها.....مثل اشیانه ها......مثل برف روی بام خانه ها.......

اوهم عاقبت     درمیان سایه هاغبارمیشود

        مثل عکس کهنه ای          تارتارتارمیشود

باکدام بال میتوان              اززوال روزهاوسوزهاگریخت؟

   باکدام اشک میتوان              پرده برنگاه خیره ی زمان کشید؟

     باکدام دست میتوان              عشق رابه بندجاودان کشید؟

باکدام دست.....................؟

 

(سوگل)

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 13:7 توسط ما2تا |

سییییییییییییییییییییلاااااااااااااام

امروزصب ساعت نه ونیم ازخونه زدم بیرون.رفتم دنبال دوستم سارا(7ساله باهم دوستیم)باهم رفتیم پارک هنرمندان.یه ذره قدم زدیموبدمینتون بازی کردیم بعدساعت 12عین گشنه های 10روزه رفتیم رستوران.جاتون خالی غذاش مزه........میداد.نخورده پاشدیم حساب کردیم اومدیم بیرون.بعدپیاده رفتیم سینماایران قصه پریارودیدیم.فیلمش بدک نبودولی من طبق معمول اشکم درمشکم شد...(طاهاازدستم ناراحته.میگه هرموقع بادوستات میری بیرون منویادت میره .باساراام میونه خوبی نداره.یه جورایی بدجوری ناجوربهش حسودی میکنه.میگه توساراروبیشترازمن دوس داری.خلاصه الان داره واسم نازمیکنه.....)

ادرس وبموبه سارانداده بودم سرهمینم چن وقت پیش باهم قهرکردیمودیروز اشتیدیم.ولی ساراخانوم وبموازطریق ایمیلم پیداکرده.اقاجون من نخوام رابطه دوستای دخترم بادوس پسرم قاطی شه بایدکیوببینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قابل توجه شمائه  ساراخانم....

ولی دوسشون دارم.جفتشونوهم اقامونوهم دوس جونمو

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 16:59 توسط ما2تا |

من فردافهمیدم که فرداراامیدی نیست.....

همین اغاززیباست...

وپایانهاراهیچگاه امیدی نیست...

ومن درجاده ی عشق ورزیدن به تو......................

من هرگزازتونمیخواهم که بامن به انتهای جاده برسی....

تنهاارزویم این است ............

که دراین جاده عشق رالمس کنی...ومحبت پاک وصادق را..........

پس بیااغازکنیم راهی راکه پایان ندارد....

بیابه امروزبیاندیشیم.....فرداراامیدی نیست

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 17:15 توسط ما2تا |

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که دراقیانوسی مسکن دارد

ودلش رادریک نی لبک چوبین

مینوازد ارام ارام

پری کوچک غمگینی

که شب ازیک بوسه میمیرد

وسحرگاه ازیک بوسه به دنیاخواهدامد

(طاها)

+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 12:47 توسط ما2تا |

داداشه بی غیرته ماروباش.وقتی رفتم خونش برگشته میگه الان یه ذره واست زوده.بزار2سال دیگه اونوقت هرکاری دلت خواس بکن کسی ام نمیتونه جلوتوبگیره.فقط ارتباطت سالم باشه.بعدشم میگه خواهرمی زشته اینارومیگم ولی حقیقته. نیازجنسی چیزیه که نمیشه سرکوبش کردولی بایدحواست به خودت باشه خصوصاتوکه دختری.....یکی نیس اینجابگه پس ارتباط ناپاک ازنظرشماچیه که این تازه پاکشه؟؟ بعدشم یجوری بامامانم صحبت کردومنوبردخونه وگوشیم مجددامصادره شد. بعدازچن روزانقدگریه کردموبامامایم صحبت کردم که ازروناچاری گوشیموبهم دادوگف فقط حق داری به طاهااس بدیوزنگ بزنی.قرارمرارتعطیل.ولی خوب من که کارخودمومیکنموقرارمومیزارم. الان باهمیم.مشکل خاصی ام نداریم.درسته یه موقعایی سرتیپوچرااینکاروکردی یاچرافلان جارفتیواینجورچیزاباهم بحث میکنیم ولی زودحل میشه.این وسطم مامیم هرروزمیگه به این پسره بگوبره دنبال زندگیش منم یه گوشم دره یکیش دروازه.مهم اینه که الان همدیگروخیلی دوس داریموبه هیچ قیمتی حاضرنیستیم همدیگروازدست بدیم واین به هردوتامون ثابت شده که عشقمون پاکوساده وبی کلکه.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 8:27 توسط ما2تا |

چن روزبعدازتعطیلات عیدتازه کلاسم تموم شده بودکه سوگل زنگیدبموگف مامیم رفته بیرون خونه نروبیااینجا.بعدازیکی دوساعت داشتم برمیگشتم که ازپنجره راهرومامانشودیدموسریع رفتم روپشت بوم ولی ازاونجاکه مامانش حس ششم داره پاشداومدپشت بوم.......شروع کرددادوبیداد.بهش گفتم دس روقران میزارم که به سوگل دس نزدم ولی مگه حالیش میشد.تواین فرصتم سوگل لباساشوپوشیدوازخونه زدبیرون.منم رفتم دنبالش.میدویدمودادمیزدم که خریت نکن برگردخونه ولی گوش نمیداد.رفتیم تویه پارک .سوگل یه ریزگریه میکردومیگف بدبختم کردی.زنگیدم سیاوش اومددنبالمون ازساعت2توخیابونابی هدف دورمیزدیم.سوگلم چون هرچی دم دستش بودپوشیده بودروش نمیشدازماشین پیاده شه.سیاوش رف خونه خالش ماام رفتیم بام تهران یه ذره صحبت کردیم بعدشم سوگل گف داداش کوچیکم منطقی برخوردمیکنه منوببرپیشش.خلاصه ساعت9بودکه باسیاوش بردیمش درخونه داداشش.سوگل رف خونه ومنم جریانوبه داداشش گفتم.وقتی باش حرف میزدم هرلحظه منتظربودم دعواشه ولی دریغ ازاینکه یه فحش بهم بده...................

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 12:36 توسط ما2تا |

ازدست طاهاخیلی عصبانی بودم ولی خوب درکل حق داش حرفای خیلی بدی بهش زده بودم.

تواون مدت مامانم یه روزایی میبردم مدرسه ومیومددنبالم.ازطرفی ام یه روزایی طاهامیومدواین2تاهمومیدیدنو دعوامیکردن .مامانمم میومدبه من میگف پسره بیکاره که ازونوره شهرمیکوبه میاداینجا.تااینکه دوباره بعدازیه ماه به شرط اینکه طرف طاهانرم گوشیموگرفتم.درواقع به عنوان جایزه کارنامم یه گوشی نوخریدم.ولی خوب هه......توبه ی گرگ مرگه.دوباره به طاهااس دادم.

+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 19:52 توسط ما2تا |

حدودیه هفته بعدزنگیدم خونشون.خودسوگل گوشیوبرداش.گفتم فرداصب ساعت7 جلوکفش ملی باشوقطع کردم.صب که اومدشروع کردبه لجبازی.هرچی میگفتم خلافش عمل میکرد.اخرش بازوشوگرفتم کشون کشون ازخیابون ردش کردم بردمش تویه کوچه. شروع کردبه دادوبیدادکه دیگه دوست ندارم.نمیخوام باهات باشم...میخوام طعم دوستی بایه پسردیگروبچشم.ازت بدم میاد.........خلاصه بدجوری اتیشیم کرد.گفتم جون طاهاراس میگی؟قسم نخورد.کلموچن بارمحکم کوبیدم به دیوارکه قسمم دادکه به جای خودم اونوبزنم.همون موقع ناظمشون رسید.مدرسشونم چادراجباره ولی سوگل سرش نبود.ناظمه بااخم داش میومدجلو.قبل ازاینکه حرفی بزنه سوگل شروع کردبه کولی بازی.

-          خانم داداشمه تروخداشمابیاییدیه چیزی بهش بگید.مامان بدبختم یه چشش اشکه یه چشش خونچن شبه خونه نمیاد.بااین سنش پاشوکرده تویه کفش میگه من زن میخوام.یکی نیس بهش بگه دهنت بوشیرمیده.الا چن شبه نمیادخونه.باش قرارگذاشتم تابرش گردونم.

ناظمه اخمش تبدیل شدبه لبخندورف بالامنبروشروع کردبه نصیحت. (.دقیقانم همین اتفاق توخونه خودمون افتاده بود.) گف شایددختره واقعادختره خوبی نباشه سوگلم چون دختره خودش بودبرگش گف نه خانم من میشناسمش دخترخیلی خوبیه.ناظمه ام بعدازاینکه عرایضش تموم شدبه سوگل گف من میرم تا5دقیقه دیگه مدرسه باش.وقتی رف سوگل دوباره شروع کردحرفای قبلیوزدنمنم چون قسمم داده بودسرخودم بلایی نیارم6تاچک نونوابدارخوابوندم توگوشش.بااینکه بعدش بوسیدمشومعذرت خواهی کردموفرستادمش مدرسه ولی بازم ازدستم شاکی بود.

+ نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 13:33 توسط ما2تا |

مدرسرومیپیچی دختر؟

یه روزتواذرمامان بابای سوگل تانزدیکای مدرسه رسوندنشورفتن.سوگلم بجامدرسه پیچیدبرگش خونه منم رفتم پیشش.ازمدرسشون زنگیدنوسوگل گف خانوادم رفتن شهرستان منم مریضم (واقعانم سرماخورده بود)میخوام برم دکتر.چون امتحان شیمی دارم 2ساعت دیگه باداداشم میام غیبتموموجه کنه.ناظمه ام بااکراه قبول کرد.خلاصه تا11پیش هم بودیموبعدش رفتیم دکتر.ویزیتوگواهیوپیش به سوی مدرسه........دم مدرسه سوگل رف تودفترحضورغیابواورد.منم امضاکردموپایینش اسم داداششونوشتموسوگلم بی دردسررف امتحانشوداد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 11:4 توسط ما2تا |

فرارازخانه

یه جمعه توابان سرطاهابامامانم دعوام شد.ساعت6 شب بودکه لباساموپوشیدم ازخونه بزنم بیرون که مامیم زنگیدمحمداومد.خیلی خوب بام صحبت کرد.گف من الان بایدبرم اخرشب میام دنبالت بریم خونمون.گفتم باشه ولی عصبی ترازاین حرفابودم.وقتی رفتش یه خریت محض کردم.کفشامواوردم تواتاق دروبستم.وسیل مدرسموبرداشتمو........ازپنجره طبقه دومه یه اپارتمان4طبقه ای پریدم پایین............یه لحظه خیال کردم مردم.ارتفاع زیادبودواسه همین الان معلوم نیس دخترم یا.....گوشیموتوخونه پرت کردم شکس منم دیگه برش نداشتم.عین این فلجارامیرفتم.ازیه تلفن عمومی زنگیدم به طاهاتوپارک دانشجوقرارگذاشتیم.پشت تلفن که چیزی بش نگفتم توپارکم هرچی سرم دادمیزدمیپرسیدچی شده فقط گریه میکردم.وقتی فهمیدگیردادببرم خونه ولی قبول نکردم.ازتلفن عمومی زنگیدم محمدکه نگران من نباشیدوزودقطع کردم.رفتیم یه سفره خونه نیم ساعت نشستیم.طاهاقل گرف بعدش برم خونه ولی بجاش بردمش پارک اندیشه.دیگه نزدیک ساعت10باخواهشوتمنابردم دم تلفن عمومیوزنگیدم محمدکه فلان جابیادنبالم.بیچاره ازکارش افتاده بود.اومددنبالموبه مامانمم گف رفته بودم پیش دوستم.خلاصه اون شب خونه مامانبزرگم خوابیدموصب لنگون لنگون رفتم مدرسه.مامانمم بعدازچندروزدوباره بام خوب شدولی خوب تیکه هاش ادامه داش.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 20:28 توسط ما2تا |

 26شهریورساعت8صب قرارداشتیم.به مامیم گفته بودم کلاس دارم ولی فهمیده بودواسه همین بعداز1ساعت بهم اس دادکه خونه نیابامحمدطرفی منم باطاهارفتم خونه نرگس(خالمه.یه پسرکوچیک داره وبه دلایلی3سال پیش محمدازخونواده طردش کرده)ازگوشیش به محمدزنگیدموگفتم کلاسوپیچیدم اومدم خونه نرگس یه جوری بامامانم صحبت کن.گف پاشوبیااینجا.حالااینجاروداشته باشین که اقابادوس دخترشون پروانه خانم توخونه توهم بودنمنم دعوت میکنن که تواون شرایط نصیحتم کنن.همیشه میگن یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوزبه دیگران.دختره ی خیره سربااون سرووضع نشسته وردل محمدبعد2تایی منونصیحت میکنن که اخروعاقبت خوبی ندارم.پسره خلوچل زنگیده به طاهامیگه اگه سوگلومیخوای بایدخانواده هاروبه هم معرفی کنی اگه نه تموم.حالاما2تامون بچه.2تامونم خانواده های متعصبی داریم.خلاصه اقامحمدگوشیه مارومصادره کرد.تواون یه ماه داشتم دیوونه میشدم.محمدهرشب باهام صحبت میکرد.صحبت که چه عرض کنم نصیحت.یه شب ازبس رفتم رومخشوشاخ شدم واسش چکولگدیم کرد.بعدش اشک توچشاش جمع شدومعذرت خواهی کردوگوشیمودادگف باهاش باش به شرطی که نه مامانت بدونه نه طاها.اخرشم که ازاتاقم میرف بیرون گف(سعی کن همون سوگله پاچه پاره ای بشی که اشک به چشاش نمیومدنه اینکه الان واسه یه پسرگریه کنی).منم تاهمین الان که مینویسم چیزی به طاهانگفتم.

این شدکه۲۶مهرروزتولدطاهاگوشیموداد.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 20:3 توسط ما2تا |

الهی بمیرم اونروزوقتی اومدم خونه یه ریزبهش زنگیدم.من گوشیموقایم کرده بودم ولی طاهاگوشیشوداده بودواسه همین خاموش بود.منم ازنگرانی اشکام تمومی نداش.ازیه طرفم مامیم فهمیده بودولی فک میکردبادوستم پیچوندم.

(سوگل)

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 11:36 توسط ما2تا |

6مردادباسوگل رفتیم پارک.2ساعت نشستیم.بااینکه دیرمون شده بودولی دل نمیکندیم.توبغلم گرفته بودمشوسرش روشونه هام بود.واسه 1دقیقه جفتمون چشامونوبستیم که یهو..........چش بازکردیمو3تاماموربالاسرمون دیدیم.......

-          دختره کیته؟

-          نامزدمه.

-          نامزدته؟

-          نامزدکه نه دخترخالمه قراره عقدکنیم اومدیم واسه صحبت.

-          ااااا؟اومدین صحبت کنین یا.........؟

بردنمون توکیوسک.منوانداختن توبه سوگلم گفتن حیف که میترسیم اون تویه کارایی بکنیدوگرنه تورم مینداختیم پیش پسره.سوگلی که همیشه توجیبش گریه اماده داش برعکس اونجاکه کارش گیربودهرهرمیخندیدومسخره بازی درمیوردودروغ تحویل پلیسه میداد.اخرش گفتن به شرطی میزارن سوگل بره که منوباباتون بزنن.منوزدنوسوگل رف..........

(طاها)

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 11:31 توسط ما2تا |

یه دایی دارم ازنوع دختربازش.اون چندوقته بااینکه ازمن چیزی ندیده بودشروع کرده بودبه نصیحت منم یه شب توماه رمضان بودکه زدبه سرموبه محمد(داییم)گفتم اونم زنگیدبه طاهاکه تموم کنیم.دوزبعدمن کلاس زبانوپیچوندم رفتیم تویه پارک واسه وداع اخر.ازهمون اول شروع کردیم به گریه واشکوزاریونصیحت هم دیگه.اخرشم باهق هق ازهم جداشدیم.

1روز.2روز....6روز.نه زنگی نه اسی.دیگه داشتم دیوونه میشدم.باهیچکس حرف نمیزدمتا....روزهفتم اس داد.وقتی مانیتورگوشیمونگاه کردم خشکم زده بود.باورم نمیشد.ولی جوابشوندادم.وقتی دید ج نمیدم به دوستم پریاگف من برنامه هاموجورکردم.اگه سوگل نخوادبامن بمونه میرم انگلیس.پریاکه اینوبهم گف بغضم ترکید.دیگه نتونستم طاقت بیارم.این بودکه فرداش بهش اس دادموباهم موندیم........

(سوگل)

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 11:26 توسط ما2تا |

16 فروردین بخاطرابروهام3روزازمدرسه اخراج شدم.بعدازظهرش به مامانم گفتم میخوام برم ورزشگاه شیرودی مسابقه دارم ولی بجاش رفتم کجاااا؟میدون بهارستان....پس این شداولین قرارمون تومیدون بهارستان دربه دردنبال سفره خونه تااینکه پیاده تاجمهوری رفتیمویه جاروپیداکردیم.3ساعت بعدشم که اومدیم خونه شانس گندمون مامانم فهمید.

مامانم فهمیده ب.دولی ککم نگزید(شنیدیدمیگن طرف بایه نگاه عاشق شدودل باختونیمه ی گم شدشوپیداکردوازین دری وری ها؟منم بایه نگاعاشق که نه ولی چشم گرفتش.خداییش به دلم نشست)این بودکه دوباره6اردیبهشت رفتیم همون سفره خونهه.بعدش17اردیبهشت توپارک....20اردیبهشت نمایشگاه کتاب.....17خردارخونمون(مامان بابام رفته بودن شهرستان.داداش بزرگم خونه خودش.داداش کوچیکمم خونه نامزدش.منم ناهاردرست کردموزنگیدم طاهااومد.از12صب تا9شب خونمون بود.فرداشم امتحان ترم داشتم ولی باکمال تعجب اون امتحانو20شدم)بعدشم قرارای بعدیوبعدی.........

بای بای(سوگل)

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 9:26 توسط ما2تا |

صب کارنامموگرفتم.رشتم ریاضیه.امسال ریدم.معدلم۵۷/۱۸شد.ازون بدترانضباطمه که شد۱۷.ناظمه لجه بام گف ثبت نامم نمیکنه.به طاهاهنوزنگفتم.گفته بودبایدبالا۱۸شم.اگه پایین ترمیشدم کشته بودم.الان ازباشگاه اومده داره واسه امتحان فیزیک فرداش خرمیزنه.منم فرداتعین سطح passagesدارم.خداکنه قبول شم.

فعلابای(سوگل)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 22:32 توسط ما2تا |

 

خوب

داستانوازجایی شروع میکنم که زمینه دوستیه مافراهم شد.یعنی زمانی که اقاطاهاباکله رفتن توعسلوماروتورکردن.19اسفند   1388ازطرف مدرسه بابروبچ رفتم مشهد.خداییش خیلی حال داد.ترکوندیم.ازکلاس ما4نفربودیم که تواون چندروز1ساعتم نخوابیدیم.ازخودراه اهن بگیر.صب تاشب.شب تاصب فقط داشتیم میزنگیدیم به برادرای دینی.ازفامیلودوستواشنابگیرتاغریبه .چرتوپرت میگفتیموصداهاروواسه خنده ضبط میکردیم.وقتی برگشتیم تهران روزبعدش رفتم جنوب.جونم براتون بگه توشلمچه ام دست برداربرادرانبودیم (البته ایندفعه اونادست بردارنبودن)1ساعت قبل ازسال تحویل رسیدیم خونه هامون.قراربودبعدازتعطیلات عیدبرم20تابرادروببینم.

 

 حالا.روزاول عیدداشتیم میرفتیم اراک خونه پدربزرگوعمه هام.تنهاعقب ماشین نشسته بودم که گوشیم زنگید.

- بله؟

- سلام.

- سلام.بفرمایید؟

- اسم من طاهاس.19سالمه.سال اول دانشگام.شمارتونوبهنام بهم داده.کی میتونم شماروببینم؟(یه ریزاینارومیگف بایه لحن رسمی)

- هیچوقت.

- خدانگهدار.

-خداحافظ.

این رف تافرداش که من کرمم گرفتوبش زنگیدم.2روزبعدش باخانواه عمم اینارفتیم مسافرت.تازمانی که برگردیم من دورهمه پسراروخط کشیدموفقط طاهاموند............

فعلابای(سوگل)

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 20:54 توسط ما2تا |

سلام من طاها20سال دارم که الان454روزه بایه دخترخوبومهربون که فقط خیلی لجبازه ویه ذره ام یه دنده ولوسه دوستم که تاتقی به توقی میخوره میزنه زیرگریه ولی درکل خیلی مهربونوبااحساسه.اگه بخواد اروم باشه خیلی خیلی دوست داشتنی میشه.خیلی خیلی ام خشگلونازه ومیشه باهاش زیریه سقف خوشبخت زندگی کردومن عاشششقشم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 13:8 توسط ما2تا |

سلام.من سوگل۱۷سال دارم که الان۴۵۳روزه بااقاطاهاکه یه پسره غدولجبازومغروروشیطونوحرص دراره وفقط یه دنده داره دوستم.این گل پسرکه۲۰سالشه بااینکه یه سری ازکاراش خیلی بچگونس ولی درکل یه مردکامله.مردی که میدونه باهرچی چه جوری برخوردکنه ودرعین حال خیلی ام مهربونو احساساتیه ومن عاشششقشم. 
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 17:50 توسط ما2تا |